اندیشه جورج زیمل
این نظر با مخالفت شدید سنت فلسفی ایدآلیسم آلمان روبرو شده بود.این سنت علم طبیعی را دارای کیفیتی متفاوت از علم اخلاقی یا انسانی می دانست.
برابر با این سنت قوانین طبیعی نمی بایست در بررسی فرهنگ بشری جایی داشته باشند،چرا که این فرهنگ در قلمرو آزادی می پوید.به نظر آنها روش مناسب برای بررسی پدیده های بشری )idoigraphicتفریدی) است که با پدیده های منحصر به فرد سروکار دارد و روش nomothetic (تعمیمی) که به استقرار قوانین کلی می پردازد برای چنین کاری مناسب نیست.به نظر آنها طبیعت و فرهنگ دو قلمرو یکسره متفاوت هستی اند.
هواداران سنت ایدآلیستی آلمان استدلال می کردند که جامعه شناسی فاقد یک موضوع بررسی واقعی است و اصطلاح جامعه برچسب مبهمی است که اگر چه برای برخی منظورها مناسبت دارد اما از هرگونه جوهر یا واقعیتی بی بهره است.آنان تأکید می کردند که هیچ جامعه ای نیست که در ورای افراد ترکیب کننده اش وجود خارجی داشته باشد.به نظر آنها جامعه شناسی حتی یک علم نیست چه رسد به آنکه برترین علم باشد.
زیمل هردو مکتب را رد کرد.او برخلاف کنت یا اسپنسر جامعه را به گونه ی یک چیز یا ارگانیسم در نظر نمی گرفت و نیز آن را برچسبی برای پدیده ای نمی دانست که وجود واقعی ندارد.
به نظر او جامعه بافت پیچیده ای از روابط گوناگون افرادی است که پیوسته در کنش متقابل با یکدیگرند.
پس اجتماع باید موضوع اصلی پژوهشگر جامع باشدو این خود چیزی نیست جز الگوها و صورت های ویژه ای که انسان ها از طریق آنها یا یکدیگر ارتباط و همبستگی پیدا می کنند.
به نظر زیمل علم باید ابعاد یا جنبه هایی از پدیده ها را مورد بررسی قرار دهد و نه جامعیت جهانی را.موضوع شایسته جامعه شناسی توصیف و تحلیل صورت های ویژه کنش های متقابل بشری و تبلور آنها در ویژگی های گروهی است.
گرچه کل رفتار بشری جدا از رفتار تک تک افراد نیست،اما بیشتر این رفتار ها را می توان بر حسب تعلق گروهی افراد و نیز از طریق الزام هایی تبیین کرد که صورت های خاص کنش متقابل بر فرد تحمیل می کنند.
گرچه زیمل ساختار های نهادی بزرگتر را موضوع شایسته بررسی جامعه شناختی می دانست اما باز ترجیح داده بود که بیشتر کارش را به بررسی پدیده هایی اختصاص دهد که خود آنها را "کنش های متقابل اتم های جامعه" خوانده بود.
او بیشتر به بررسی الگو های بنیادی کنش های متقابل افراد پرداخته بود و معتقد بود که این الگوها پایه های تشکل های اجتماعی بزرگتر را می سازند.
روشی که او دوست داشت و به کار برده بود همان تأکید بر یک رشته صورت های محدود و با دوام کنش های متقابل بشری است.
جامعه شناسی صوری:
جامعه شناسی مورد نظر زیمل مدعی غصب موضوع های اقتصاد،علم اخلاق،روانشناسی یا تاریخ نبود بلکه توجهش معطوف بر صورت هایی از کنش متقابل بود که مبنای رفتار های سیاسی،اقتصادی،مذهبی و . . . را می سازند.
به نظر زیمل یک رشته پدیده های انسانی جداگانه را می توان با ارجاع به یک مفهوم صوری واحد ادراک کرد.
تأکید زیمل بر صورت های کنش متقابل اجتماعی به عنوان پهنه ی ویژه تحقیق اجتماعی پاسخی بود به تاریخ نگاران و سخن گویان دیگر علوم انسانی که منکر آن بودند که علم جامعه هرگز بتواند به حالت نو به نو،بازگشت نا پذیرو بی همتای پدیده های تاریخی دست یابد.
زیمل نیز بی همتا بودن رویداد های تاریخی را پذیرفته بود اما اگر از زاویه ی خاص جامعه شناس به تاریخ بنگریم نیازی به آن ندارد که به بی همتایی این رویداد ها بپردازد بلکه باید یکنواختی های حاکم بر این رویداد ها را جستجو کند.
تأکید زیمل بر تجرید از محتواهای عینی و تمرکز بر صورت های زندگی اجتماعی باعث شده است که رهیافت جامعه شناختی او با عنوان "جامعه شناسی صوری" مشخص گردد.
جامعه شناسی صوری او صورت را از محتواهای گوناگون اجتماع بشری جدا می سازد.او می کوشد نشان دهد که با آن که منافع و منظورهایی که منجر به اجتماعات خاص انسانی می شود گوناگونند،اما باز ممکن است که صورت های اجتماعی کنش متقابل که این منافع و منظورها در قالب آن ها تحقق می یابند،یکسان باشند.(برای مثال؛هم جنگ و هم کسب منفعت مستلزم همکاری است.)
بر عکس منافع و منظورهای یکسان ممکن است صورت های مختلفی به خود گیرند.منافع اقتصادی ممکن است هم با رقابت تأمین گردند و هم با همکاری برنامه ریزی شده و انگیزه های پرخاش گرانه نیز ممکن است در صورت های مختلف ستیزه از لشگر کشی گرفته تا دعواهای حقوقی متجلی گردند.
در تحلیل صوری ویژگی های خاصی از پدیده ها ی عینی که جز از طریق روش های جامعه شناسی صوری به آسانی مشاهده پذیر نیستند از واقعیت بیرون کشیده می شوند.همین که این کار با موفقیت انجام گرفته باشد،آنگاه مقایسه پدیده هایی امکان پذیر خواهد شد که شاید از نظر محتوای عینی یکسره متفاوت از هم باشند ولی از جهت تنظیم ساختاری اساساًهمسانی داشته باشند.
زیمل نمی خواست بگوید که صورت ها وجودی جدا و متمایز از محتواها دارند بلکه بر عکس پذیرفته بودکه صورت ها به محتواها چسبیده اند و نمی توانند واقعیتی مستقل از محتوا ها داشته باشند.
نظر زیمل با با نظر افلاطونی در مورد ذات ها متفاوت بود.او تأکیدش بر این بود که پدیده های عینی را می توان از چشم انداز های گوناگون به بررسی کشید و تحلیل یک رشته صورت های اجتماعی از طریق انتزاع از محتواهای گوناگون اجتماعی می تواند در مورد زندگی اجتماعی بصیرتی به ما ببخشد که از دسترس آن هایی که کهرشان منحصر به توصیف واقعیت های عینی است،به دور باشد.
به نظر زیمل صورت هایی که در واقعیت اجتماعی پیدا می شوند،به هیچ روی صورت های ناب نیستند بلکه هر پدیده ی اجتماعی شامل انواع عناصر صوری است.
وانگهی،حضور صورت های گوناگون در پدیده های عینی به تداخل آن ها می انجامند،چندان که هیچ یک از آ ن ها را نمی توان به گونه ای "ناب" پیدا کرد.«در زندگی اجتماعی هیچ کشمکش نابی وجود ندارد.» صورت های "ناب" همان روابط نمونه ای هستند که هرگز تحقق کامل نمی یابند.
صورت های مورد نظر زیمل،تعمیم هایی در مورد جنبه های واقعیت اجتماعی نیستند،بلکه این صورت ها چندان واقعیت مورد بحث را دخل و تصرف می کنند تا به شکل و روابطی دست یابند که مبنای واقعیت را تشکیل می دهند اما در واقعیت عینی عملاً تحقق پیدا نمی کنند.
یک جامعه شناس می تواند صورت "نابی" از کشمکش اجتماعی ترسیم کند،بی آنکه هیچ فراگرد تجربی شناخته شده ای این صورت را کاملاً متجسم ساخته باشد.درست همچنان که "نمونه ی آرمانی" وبر را می توان به عنوان یک وسیله ی اندازه گیری برای محاسبه س فاصله ی یک پدیده ی عینی با نمونه ی مورد نظر به کار برد.
صورت زیمل نیز می تواند برای اندازه گیری هر پدیده ی اجتماعی در یک موقعیت تاریخی ویژه به کار آید.
سنخ های اجتماعی زیمل
زیمل انواع سنخ های اجتماعی را برای تکمیل صورت های اجتماعی مورد نظرش ترسیم کرد.او علاوه بر سنخ "بیگانه"،سنخ های گوناگون دیگری چون "میانجی"، "فقیر"،"ماجراجو" و"مرتد" را دقیقاًو جز به جز توصیف کرد.
زیمل هر سنخ اجتماعی ویژه ای را محصول واکنش و توقعات دیگران می داند.هر سنخی از رهگذر رابطه با کسان دیگری پدید می آید که پایگاه ویژه ای به او می دهند و از او انتظار دارند که به شیوه ی خاصی رفتار کند.ویژگی های هر سنخی به سان صفات ساختار اجتماعی نگریسته می شوند.
برای مثال سنخ "بیگانه" در اصطلاح شناسی زیمل،فردی نیست که هیچگونه پایگاه ساختاری نداشته باشد،بر عکس او شخصی است که در چارچوب یک گروه مکانی خاص تثبیت می شود.
بیگانه عنصری از یک گروه است با این تفاوت که عضو کامل آن نیست،از این روی نقشی به او داده می شودکه هیچ یک از اعضای گروه نمی توانند آن را ایفا کنند.او به خاطر این تعلق ناقص به امور گروه می تواند به چنان سطحی از بیطرفی دست یابد که برای اعضای دیگر گروه دسترسی پذیر نیست.
وانتگهی،ازآنجا که یک بیگانه از سویی به گروه نزدیک و از سویی از آن دور است،می توان به او اعتماد کرد. زیرا اعتماد به او پیامد های ناخوشایند کمتری به دنبال خواهد آورد . به همین سان بیگانه می تواند بهتر از اعضای کامل گروه در میان دسته های متنازع گروه داوری کند زیرا که او به هیچ یک از دو طرف دعوا وابستگی ندارد.
سنخ بیگانه مانند سنخ های دیگر زیمل پایگاه اجتماعی اش را تنها از رهگذر روابط متقابل و خاص اجتماعی به دست می آورند.آنها آفریدگان اجتماعی اندو باید نقش های محوله شان را ایفا کنند.
روش دیالکتیکی در جامعه شناسی زیمل
جامعه شناسی زیمل پیوسته با یک رهیافت دیالکتیکی همراه است،رهیافتی که ارتباط متقابل و پویا و نیز درگیریهای واحد اجتماعی مورد تحلیل او را نشان می دهد.
او در سراسر کارهایش بر بستگی ها و نیز تنش های میان فرد و جامعه تأکید می ورزد.زیمل افراد را به عنوان محصولات جامعه و حلقه های پیوند فراگرد اجتماعی در نظر می گرفت،با این همه محتوای کلی زندگی را با وجود آن که ممکن است کاملاً متأ ثر از پیشینه ها و کنش های متقابل اجتماعی باشد باید از جنبه انفراد آن نیز در نظر گرفت،یعنی همان جنبه ای که معطوف به تجربه ی فردی است.
به نظر زیمل ،فرد اجتماعی شده پیوسته در ارتباط دوگانه با جامعه باقی می ماند،یعنی این که از یک سوی در جامعه عجین شده و از سوی دیگر در برابر آن می ایستد.
انسان اجتماعی چنان نیست که بخشی از او اجتماعی و بخش دیگر فردی باشد،بلکه وجود او با یک وحدت بنیادی شکل که نمی توان آن را جز از طریق ترکیب یا تطلبق دو بعد منطقاً متناقض دریافت؛انسان یک حلقه اجتماعی و هم یک هستی برای خودش.
تأکید زیمل بر رابطه ی بر را بطه دیالکتیکی همه جایی میان فرد و جامعه،تمامی اندیشه جامعه شناختی او را تحت تأثیر خود دارد.
عجین شدن در شبکه ی روابط اجتماعی، سرنوشت گریزناپذیر بشر است اما در ضمن از تحقق نفس او ممانعت می کند.جامعه هم پیدایش فردیت و خود مختاری انسان را روا می دارد و هم از آن جلوگیری می کند.
از دید زیمل اجتماع همیشه با هماهنگی و کشمکش،جذب و دفع،عشق و نفرت همراه است.او روابط بشری را سرشار از ایهام می دید. درست همان کسانی که روابط نزدیکی با هم دارند،شاید که علاوه بر احساسات مثبت،احساساتی منفی نیز نسبت به یکدیگر داشته باشند.
زیمل استدلال می کرد یک گروه یکسره هماهنگ به تجربه نمی تواند وجود داشته باشد.چنین گروهی نمی تواند در هر گونه فراگرد زندگی سهمی داشته باشد و نمی تواند تحول و دگرگونی را پذیرا شود.
از این گذشته زیمل با تأکید یاد آور شده بود که ساده انگارانه است اگر نیروهایی را که به ستیز می انجامند منفی و نیروهای معطوف به توافق را مثبت انگاریم.
برای مثال بدون دریچه های اطمینان که موجب تخلیه ی فشار اضافی جامعه می شوند بسیاری از روابط اجتماعی نمی توانند دوام آورند.اجتماع همیشه نتیجه ی این هردو نوع کنش متقابل است و هر دوی آنها عناصری مثبت اند که به روابط اجتماعی ساختار و دوام می بخشند.
زیمل هرگز یک جهان اجتماعی بدون درگیری و جامعه ای به دور از برخورد را تصور نکرده بود که در آن کشمکش میان افراد و گروه ها برای همیشه محو شده باشد . به نظر او ستیز در ذات زندگی اجتماعی نهفته است و نمی توان آن را از زندگی اجتماعی ریشه کن کرد.
سنت خواهی و سنت شکنی هر دو بخش های سازنده ی دیالکتیک ازلی زندگی اجنماعی اند. پس قائل شدن تمایز میان جامعه شناسی نظم و جامعه شناسی بی سامانی و تفکیک الگوی هماهنگی از الگوی درگیری کار درستی نیست،زیرا این ها در واقعیت امر جدا از هم نیستند،بلکه تنها جنبه های صوری متفاوتی از یک واقعیت اند.
به نظر زیمل عمل یک فرد را تنها با ارجاع به عمل دیگران می توان تحلیل کرد،زیرا این دو بخش هایی از یک نظام کنش متقابلند که بر عمل هر دو طرف حاکم اند.
او در یکی از کارهای معروفش درباره ی "فرماندهی و فرمانبری" اثبات می کند که تسلط مبتنی بر تحمیل اراده بالادست بر زیردست نیست،بلکه مستلزم یک کنش دو جانبه است.
قدرتی که مستلزم کنش متقابل است رابطه ی یک جانبه و خالص فرماندهی و فرمانبری را به صورت جامعه شناختی تبدیل می کند.
هر کوششی در جهت تحلیل کنش اجتماعی بدون چنین ارجاعی به عنوان نمونه های بارز آنچه که خود زیمل "سفسطه جدایی" نامیده بود، می بایست از سوی او رد شده باشد.
اهمیت اعداد بر زندگی اجتماعی
تأکید زیمل بر عوامل ساختاری تعیین کننده کنش اجتماعی ،در رساله خلاقانه اش با عنوان "جنبه های کمی گروه" به بهترین وجه نمودار است.
او دراین رساله با تأکید بر انتزاعی ترین ویژگی گروه یعنی صرف تعداد اعضای گروه به تحقق هدف خود که همان تنظیم برنامه ای برای زندگی اجتماعی بود، بسیار نزدیک می شود . زیمل صورت های فراگرد گروهی را در ارتباط با تنظیم ساختاری آن می آزماید و این تنظیم را بر پایه ی روابط کمی محض گروه می نهد.
یک رابطه "دو نفره" از نظر کیفی با همه ی سنخ های گروهی دیگر متفاوت است،زیرا که در این رابطه دو عضو گروه تنها با همدیگر روبرویند و با جمع کاری ندارند.از آنجا که این نوع گروه تنها بر دو عضو خود مبتنی است،کناره گیری هر یک دو عضو آن به نابودی کلی این گروه می انجامد.
چون این نوع گروه از حیات فراشخصی گروه های دیگر برخورداری ندارد،در اعضایش یک نوع احساس خویشتن داری ایجاد می کند.اما همین نبود ساختار فراشخصی متضمن تحلیل رفتن اعضا در رابطه دو نفره گروه است.
زمانی که گروه دونفره به گروه "سه نفره"تبدیل می شود ، همین عامل به ظاهر بی اهمیت دخالت یک عضو تازه ، در عمل دگرگونی کیفی مهمی را به بار می آورد.
این نوع گروه چارچوبی اجتماعی را فراهم می آورد که اعضای گروه را ملزم به تعقیب مقاصد گروهی می سازد.
گروه دو نفره مبتنی بر عمل متقابل است اما یک گروه سه نفره می تواند از طریق ائتلاف دو تن از اعضایش ،اراده اش را بریک تن دیگر تحمیل کند.بدین سان گروه سه نفره تناقض اجتماعی ای را که بر سراسر زندگی اجتماعی حاکم است،یعنی همان دیالکتیک آزادی و الزام ،خودمختاری و تابعیت را به ساده ترین شکل به نمایش می گذارد.
با ورود عضو سوم فراگرد های گوناگونی امکان پذیر می شوند که پیش از این نمی توانستند رخ دهند.زیمل در این میان سه فراگرد برشمرد:
1)عضو سوم می تواند نقش داور را در میان دو عضو پیشین ایفا کند و ازاین طریق تنش هایی که ممکن است گروه را به از هم گسیختگی تهدید کنند ، تخفیف دهد.
2)او می تواند به عنوان سوم شخص ذینفع عمل کند و از عدم توافق دو عضو دیگر به سود خویش بهره برداری کند.
3)او می تواند با اجرای استراتژی تفرقه بینداز و حکومت کن ،به منظور توفق بر اعضای دیگر و یا منظورهای دیگر،درگیری هایی را میان دو عضو دیگر به عمد ایجاد کند.
زیمل تحلیل کمی اش را به گروه های دونفره و سه نفره محدود نمی کند.
گرچه نمی توان اثبات کرد که افزایش هر عضو تازه ای بار جامعه شناختی مشخصی را ایجاد می کند،اما او نشان می دهد که میان گروه های گوچک و بزرگ تفاوت تعیین کننده ای وجود دارد.
بحث زیمل درباره تفاوت های میان گروه های کوچک و بزرگ و اختلاف شدت تعلق گروهی در میان افراد گروه نخستین با فاصله،سستی تعلق و وابستگی جزیی افراد در گروه های برزگتر،رهیافت دیالکتیکی کلی او را نسبت به رابطه ی آزادی فردی با ساختار گروهی آشکار می سازد.
تلخیص از کتاب زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی نوشته لوئیس کوزر